پارسا پارسا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

خاطره نامه پارسا انیشتین

انجام چند حرکت به زبان انگلیسی

بابا بهروز از پسر نازنینم که چند تا از کلمات انکلیسی مثل sit up,stand up ,walk,sit down and lay down رو که تا حالا یاد گرفته و انجام میده فیلم گرفته که این ویدیو از اینجا قابل دیدنه! علاوه بر اینها اسم سگ رو هم به دو زبان فارسی و انگلیسی یاد گرفته که چند شب پیش با گفتنش ما رو هیجانزده کرد.در حال خوردن شام بودیم که پارسایی هم کنارم یه فیلم سینمایی رو تماشا میکرد همه ساکت بودیم که یه آن عزیزدلم گفت dog وقتی به تلویزیون نگاه کردیم دیدیم که دو تا سگ کنار هم نشستن و بعد هم گفت dag یعنی سگ!   ...
4 دی 1391

یلدا

یلدای امسال اولین یلدای زندگی پارسا جون بود که می تونست یه شب خیلی شاد باشه اما آخرین روز پاییز مصادف با چهلمین روز از دست دادن پسرخاله مسعود شد و این روزو در غم ازدست دادن مسعود جان به سوگ نشستیم. امیدوارم یقیه یلداهای زندگی پسرمو به شادی جشن بگیریم. ...
3 دی 1391

تولد مامان مریم

٢٢ مهر سالگرد تولد مامان بود که زیباترین و شادترین جشن تولد زندگیم بود چون پاکترین و با ارزش ترین هدیه دنیا رو خداوند به من عطا کرده، اینکه تو عزیز مهربونم کنارم هستی. اون شب بابا بهروز آهنگ مریم رو که اوایل نامزدیمون ساخته بود رو خوند و خاطرات گذشته رو زنده کرد و تو هم که هر وقت بابا شروع به خوندن می کنه، می گردی و صداشو گوش می کنی گیتار بابا رو گرفتی با انگشتهای زیبات صدای گیتارو در آوردی و به زبون شیرین خودت خوندی عسلم!     ...
27 آذر 1391

دیدار با مهمونهای لهستانی

یازدهم آبان بابا با یه خانم و آقا بنام آرتور و پائولینا که از لهستان به ایران اومده بودن آشنا شد و از اونها دعوت کرد که بعد از بازدید از تخت جمشید به خونمون بیان اونها از بابا خواسته بودن که وقتی میاردشون پارسایی رو هم با خودش ببره تا ببینن ولی بخاطر خستگی، تو زود خوابیدی و من و بابادو تایی رفتیم.بعد از  یه کم آشنایی سراغ تو رو گرفتن و من عکستو که روی صفحه موبایلم بود رو بهشون نشون دادم که هر دو باهم گفتن delicious.اونها تا شب پیشمون بودن و تو هم کلمات انگلیسی که بلد بودی رو بهشون نشون دادی کلماتی مثل sit up,stand up,lay down ,walk ,give me your hands,که اونها هم از کارت خوششون اومد و براشون جالب بود.آخر وقت هم قبل از رفتن،از ما خواستن ...
27 آذر 1391

باغ امارت و آخرین جمعه با خاله جون تو ایران

روز جمعه 91/6/24 به این مناسبت که خاله آفرین و سینا و سحر دارن از ایران میرن با خاله و دایی ها به باغ امارت که یه باغ تاریخی از دوران قاجاره و محیطی بسیار سرسبز و با صفا داره رفتیم.اون روز خیلی خوش گذشت و کلی عکس یادگاری گرفتیم که آقای باغبون هم که مرد فوق العاده شوخ طبعی بود ما رو همراهی میکرد.تو این مدت گل پسرم هم که با همه عکس گرفته بود خسته شد و وقت ناهار کنار سفره خوابید.خاله جون  واسه ناهار شیوید پلو و مرغ شکم پر پخته بود که برا آخرین بار دست پخت خوشمزشو خوردیم.عصر هم توی استخر بزرگی که وسط باغ بود همه آب بازی کردن و بعد از خوردن یه آش دوغ خوشمزه برگشتیم خونه.اونروز جای خاله و دایی هایی که نتونستن بیان رو سبز کردیم . ...
27 آذر 1391

خاطره سجده فراموش نشدنی

یه شب مشغول کتاب خوندن بودم و پارسا جونم کنارم ایستاده بود و واسه خودش بازی می کرد و حرف میزد بعد از چند دقیقه محکم خودشو تکون میداد و میخواست دستمو از دور خودش آزاد کنه. وقتی نگاه کردم ببینم چی میخواد متوجه شدم که مامان الهه در حال نماز خوندنه و پارسا توجهش جلب شده و مدام تکون میخوره مثل همیشه محو کاراش شدم تا ببینم عکس العملش چیه!پارسایی با هر رکوع و سجده مامان یه حرکت می کرد که یه آن وقتی مامان به رکوع و سجده رفت اونم خودشو پرت کرد و به حالت سجده انداخت و دوباره سرشو بلند کرد و به مامان نگاه میکرد. خدایا بخاطر رحمت بیکرانت به اندازه مهربانیت،تو را شکر..... ازاون موقع تا حالا هر چی که مامان می خواد نماز بخونه کنار جانمازش می ...
27 آذر 1391

کودکم، زیبای من روزت مبارک

امروز بمناسبت هفته جهانی کودک عکس پسر نازمو فرستادم واسه تلویزیون که بدونه که چقدر دوسش دارم. کودکان دوست داشتنی ایرانی روزتون مبارک . اگر کودکان با مهر و محبت زندگی کنند می آموزند دنیا جایی زیبا و دوست داشتنی برای زیستن است.(ریچل هریس)     آن زمان که خداوند کودکمان را به ما عطا فرمود دانستیم معجزه زیستن دو نفر را برای یک نفر.         هیچ چیز بقدر دیدن یک مادر با کودکش روح پرور نیست و هیچ چیز حس حرمت و تقدیس ما را هنگام تماشای مادری که کودکانش وی را احاطه کرده اند،بیدار نمی کند.(گوته)   ...
3 آذر 1391

تاب بازی

برای اولین بار که بار گل پسرو بردیم پارک فقط با دقت به همه اسباب بازیها نگاه می کرد مخصوصا پارک بادی خیلی توجهشو جلب کرد دفعه بعد که تازه پنج ماهه شده بود هر چی سعی کردم بذارمش توی تاب، گریه ولی از دیدن بجه های دیگه که بازی می کردن خوشش میومد و می خندید و یه دوست یکساله به اسم پرهام هم پیدا کرد و باهاش بازی کرد. حالا توی خونه با تابی که هدیه گرفته مشغول شده، هم به بازی هم خوردن تاب تا بتونه لثه های ملتهبش که قراره مرواریدهای زیبا از توش در بیاد رو آروم کنه و دست آخرهم با آرامش توی تاب خوابش ببره. پارسا جونم در حال بازی با تاب در حال خوردن تاب در حال خوابیدن روی تاب ...
5 آبان 1391

پارسا جون سایه را کشف کرد!!

حالا که پسرم می تونه بشینه، همینطور که مشغول بازی بود نوری که از پنجره روی فرش تابیده بود رو دید،دستشو دراز کرد که نورو بگیره که همزمان سایه دستشو کشف کرد بعد هم تلاش و تلاش که سایه رو بگیره و نهایتا فهمید که سایه گرفتنی نیست!   ...
5 آبان 1391